مینو به روایت دوم
|
||
یکی از روزهای پاییزی در جهانی که اتفاقی بود
ناگهان اتفاق افتادی ناگهانی که اتفاقی بود
سال هایی اگر چه طی شده اند زیر لب تا هنوز شیرین است
جمله سخت عاشقت شده ام با بیانی که اتفاقی بود
خنده ای مثل صبح سر دادی! خنده ای مثل یک سپیده محض
خنده ای با شکوه مثل طلوع؛ به گمانی که اتفاقی بود
چشم هایت به من که خیره شدند لرزه ای مثل یک... نمی دانم
بر سرم ناگهان فرود آمد آسمانی که اتفاقی بود
بعد از آن سال ها گذشت و هنوز من به این فکر می کنم که چرا
که چرا عاشقت شدم آن روز؟ در جهانی که اتفاقی بود
×××
در آسمان تو یک عمر اگر چه دربدرم
خیال می کنم این روزها پرنده ترم
عقاب نیستم اما پریده ام چندیست
به قدر تاب و توان همیشه مختصرم
اگر چه اوج تو با بال من نمی خواند
چگونه می رهی از چنگ وسعت نظرم؟
بیا به خاطره هامان کمی رجوع کنیم
قبول کن که چه بیهوده داده ای هدرم
قبول می کنم این را که من کمت هستم
قبول کن تو هم این را که من همین قدرم
بگو به صاعقه ای تا که آتشم بزند
که هر چه خواسته ای ریخت آسمان به سرم
×××
وقتی تو نیستی تب آتشفشان کم است
یک چشم آفتاب و کمی آسمان کم است
یک شعر تازه یک غم ناسور دیر سال
این روزها برای من از این جهان کم است
وقتی که عشق بوی گمان می دهد چه سود؟
باید یقین کنیم که تنها گمان کم است
باید دوباره خیره به چشمان هم شویم
یعنی برای بوسه کماکان زمان کم است
از سال های رفته خزان را بیاوریم
دیگر برای زرد شدن یک خزان کم است
این روزها دوباره به هم دل سپرده ایم
از روزهای رفته اگر یادمان کم است
×××
کنار پنجره می مانم کنار پنجره می میرم
کنار پنجره یک عمر است که بی حضور تو درگیرم
کسی که قرعه فالم را به نام نامی طوفان زد
نبست نامه خوشبختی به بال خسته تقدیرم
اسیر خنده ی اندوهم دچار گریه ی لبخندم
اگر به روی تو می خندد هنوز چهره تصویرم
در این حوالی بی دریا شبیه رود پریشانی
به نا امیدی یک مرداب به سمت هیچ سرازیرم
در این کویر تب آلوده در این کویر تب آلوده
اگر چه طعنه فراوان است ولی به خویش نمی گیرم
هزار مرتبه مردن کاش به جای عمر میسر بود
برای این که تو می فهمی فقط به جای تو می میرم
×××
به بی قراری یک رودم تویی سعادت اقیانوس
به قدر قطره ی ناچیزم در این زیادت اقیانوس
در آن سیاهی بی پایان چه با شکوه شبی بودی
شب تولد ماهی ها شب ولادت اقیانوس
هزار مرتبه خود را من به موج های تو بخشیدم
مرا اگرچه به ساحل راند همیشه عادت اقیانوس
تو ابتدای جهان بودی که انتهای مرا خواندی
از ابتدای جهان گفتم من و عبادت اقیانوس
شبی که در تو بمیرم من شب شهادت ماهی هاست
شب شهادت ماهی ها شب شهادت اقیانوس
×××
من بیشتر از یاد تو در یاد تو هستم
از بس که گرفتار به بیداد تو هستم
گاهی به تو درگیرم و صیاد منی تو
گاهی تو گرفتاری و صیاد تو هستم
شک کردم از امروز به مصداق مفاهیم
وقتی که خراب توام آباد تو هستم
بر قسمت شیرین تو خسرو نکشیدند
آن گونه که بی کوهم و فرهاد تو هستم
در بند توام تا که رها می شوم از خویش
وقتی که به بند خودم آزاد تو هستم
آن قدر زیادی تو که در وصف نگنجد
آن قدر زیادم که به تعداد تو هستم
×××
مضمون شعرهای ظریفم تو نیستی
این روزها دوباره ردیفم تو نیستی
با وصف روزهای نجیبی که داشتیم
معشوق راستگوی شریفم تو نیستی
مانند کوه عشق تو افتاد و بعد از این
بر روی شانه های نحیفم تو نیستی
من شاعری به قدر توان خودم ولی
آن قدر شاعرم که حریفم تو نیستی
هر وقت شعر خوب سرودم بیا بخوان
مسوول شعرهای ضعفیم تو نیستی
×××
×××
شب شراب کهنه ایست
در جام عتیقه لب هایت
که بی گدار می نوشم
که بی گدار می گذرم از آن
همچون مستی که واپسین جرعه را در جام...
همچون رهگذری که واپسین جاده را در گام...
شب شراب کهنه ایست
در جام عتیقه لب هایت
دشمنان من اند چشمانت مردمانی سیاه پوشیده
شهر سرشار شور و ولوله ای! که به تن رخت ماه پوشیده
همه با احترام می خیزند تا که از کوچه ای عبور کنی
تا که با احترام بردارد: آسمان هم کلاه پوشیده
چشم هایت صف کمان داران چهره ات پشت گیسوان پنهان
تو به میدان جنگ می مانی همه جا از سپاه پوشیده
با تمام تمام این ها من چاره ای غیر از این نخواهم داشت
مثل زندانی ای اسیر توام جامه راه راه پوشیده
شهر سرشار شور و ولوله ای! که به تن رخت ماه پوشیده
من دلی دارم از تمام جهان که به فقط رخت آه پوشیده
×××××××××××××××××××××××××
من اتفاق نیافتادم تویی حقیقت بودن ها
منی که باز به سر دارم هوای بی تو سرودن ها
منی که از تو گریزانم منی که جز تو نمی دانم
منی که روح زمستانم منی جدای از این تن ها
منی که پیش تو می میرد منی که پیش تو می ماند
من اتفاق نیافتادم چگونه پر شدم از من ها؟
تو مثل این که نمی فهمی که چشمهات دو خورشیدند
بپرس از تب چشمانت که چیست قسمت آهن ها؟
ز بندیان فراوانی که در کمند تو جان دادند
اگر دوباره به پا خیزند بگو به خواهش گردن ها
چنین زنی که تو می آیی زنان چگونه نمی میرند
سلام می کنم از این جا به استقامت آن زن ها
×××××××××××××××××××××××
تو انتهای مرا خواندی از ابتدا که مرا دیدی
برای این که از آن اول به این مؤخره خندیدی
دچار دل دله بودی که چگونه عاشق من باشی
هنوز هم به تو می گویم که در تملُک تردیدی
همیشه مسأله ات این بود که دور باشی از این ویران
به دقتی که پس از عمری بر این خرابه نتابیدی
مرا به شعر نیازی نیست که شور دارم و شیدایی
که شور دارم و شیدایی بدان نمط که خودت دیدی
عزیز خاطر بی تابم! عزیز خاطر بی تابم!
عزیز خاطر بی تابم چگونه شد که تو گردیدی؟
××××××××××××××××××××
اگر ز خاطره ها دورم کمی به فاجعه نزدیکم
غمی سیاه تر از شب ها نموده تیره و تاریکم
میان جنگل خاموشت کسی به جز من تنها نیست
هدف بگیر! بزن! آری! همیشه مقصد شلیکم
1361 هزار و سی صد و اندوه است
بدین تولد ناقابل چگونه لایق تبریکم
اگر چه پیش من اقیانوس شبیه رود حقیری بود
کنار وسعت تو رودی به هر مقایسه باریکم
تویی همیشه رها از من منم رها شده ای از خود
همان قدر که زخود دورم همان قدر به تو نزدیکم
××××××××××××××××××××××××××
شب می رسد دوباره دم از یار می زنم
دل را به خواب دیده بیدار می زنم
سر را که در هوای تو از یاد رفته است
گاهی به سنگ گاه به دیوار می زنم
در وصف چشم های تو لنگیده ام ولی
نقبی از این قوافی ناچار می زنم
سنگی که آشنای قدیم پرنده هاست
بر شیشه اتاق تو این بار میزنم
دل را که جز به پای عزیزت نخواستم
امشب کنار پنجره ای دار می زنم
×××××××××××××××××××
و باز فاصله
افتاد
من شکستم - او
چه قدر عاشق این گونه وصل هستم - او
به من ندید - به صد تکه در مقابل خود
به من ندید که عهدی بزرگ بستم او
گرفت دست دلش را و رفت اما من
دویدم از پی او دست دل به دستم - او
دوباره فاصله انداخت بین من با خود
دوباره فاصله
افتاد
من شکستم - او
نشسته ایم دوتا تکه تکه فاصله - من
چه قدر فاصله عاشق - چه قدر هستم او
به من - به فاصله - افتادن و بلند شدن
ندید یا که گمان می کند گسستم او
چه قدر فاصله ها دوستان من شده اند
چه قدر فاصله افتاده روی دستم - او
به نامه های بلندم جواب کوتاهی
نوشته است که من فاصله پرستم - او
دیر آمدنش اگر چه غمگینم کرد
آمد، بغلم نشست و تسکینم کرد
بی مزه ترین آدم دنیا بودم
با یک شکلات نصفه شیرینم کرد
هر چند که خو گرفته ام باهیچی
گفتی که تو را نخواستم! گفتم: چی؟
یک عمر گذشته است و تو هم چون مار
با خواندن شعر من به خود می پیچی
عمریست که می زنم مرتب لبخند
شاید که شود لبت لبالب لبخند
تغییر بیار در زمان بندی هات
گاهی غضب آلوده و اغلب لبخند
گل بود اگر چه نقش یک قالی بود
اما چه کنم که دست من خالی بود
تا بال زدم به خاکم افکندی زود
سهم من از آسمان فقط بالی بود
امروز دوباره با خودم درگیرم
ای ابر گمان کنم تویی تقدیرم
از بس که دچار خاطراتم چندیست
باران که به شیشه می زند می میرم
عاشق شدن مرا به گلدان می گفت
وقتی که بهار از زمستان می گفت
هر چند که من ابر عبوسی هستم
لبخند طبیعتی تو! باران می گفت
با آمدنت دوباره زندان پر شد
یعنی که شب از حضور باران پر شد
تا این که به پاییز سپردم دل را
این کلبه خالی از زمستان پر شد
از خاطر خویش بردنم آسان است
با رفتن تو آمدنم آسان است
عمریست که من گودی پرانت هستم
یعنی که به باد دادنم آسان است
در کابل به کاغذباد یا بادبادک گودی پران می گویند
دیروز دلم میان آتش افتاد
آن جام عتیقه در کشاکش افتاد
حال من بی قرار که معلوم است
ابروت کمان کشید و آرش افتاد
من فکر نمی کنم به این آسانیست
هر چند دل گرفته ام زندانیست
از جاده دیگری گذر کن لطفا
بدجور شمال خاطرم طوفانیست
آن لحظه رسید و یاد را با خود برد
اندوه و غم زیاد را با خود برد
یعنی که خلاف عادت هر روزه
امروز شکوفه باد را با خود برد
پاییز دوباره زد به بستان درخت
تا این که چه می کند زمستان درخت؟
نزدیک غروب بود و من می دیدم
خورشید نشست روی دستان درخت
در روز سیاه من تویی چون خورشید
با آمدن شبت شدم در تردید
تو خانه گزیده بودی آن بالا تر؟
یا ماه به روی سر تو می رقصید؟
امروز تو را درون خود می جویم
یعنی که به سوی دیگری شد رویم
یک عمر به خاطر تو شاعر بودم
یک شعر به خاطر خودم می گویم
ای عشق چگونه عشق پوشالی شد
با آن همه حال صید بی حالی شد
دیدی که شکاری عجیبی هستم
صیاد پرید و تور من خالی شد
او آمده بود و حلقه بر در زده بود
دیروز به برکه شما سر زده بود
از بس که میان کوزه اش جا دادی
از خاطر ماه آسمان پر زده بود
آغوش چرا گشاده ای در جنگل
ای ماه که اوفتاده ای در جنگل
برخیز دوباره دل به دریا بزنیم
چون مار خزیده جاده ای در جنگل
این بار اسیر رفته زندان خالیست
این پیکر ایستاده از جان خالیست
تقویم بچرخ! عاقبت می فهمی
دنیای مترسک از زمستان خالیست
بی عشق تو دل پرنده ای تنها بود
یک پنجره آسمان پر از رویا بود
از چشم توافتادن دل بی تردید
مانند سقوط یک هواپیما بود
این قافله اندکی سبکبار تر است
ای عشق بیا که دیده بی کار تر است
از قله به دامنت پناه آوردم
ای دره طبیعت تو سرشار تر است
ای ماه دلم به دام شبتاب افتاد
با آمدنت میان گرداب افتاد
از لای درخت ها به من خیره شدی
تصویر تو تکه تکه در آب افتاد
امروز دلم دوباره پس افتاده
این مرغ نجیب در قفس افتاده
ای موج بیا دوباره پارویش باش
این قایق کوچک از نفس افتاده
هرچند دلم هوای فردا دارد
با آمدنت میل تماشا دارد
آن قدر که غرق گشته من می دانم
چشم تو چه نسبتی به دریا دارد
و این هم یک نارباعی
با بلایی که بر سرم آورد
در بهارت شدم تکیده و زرد
ای رباعی ترین رباعی من
مصرع آخرت چه خواهد کرد؟
تقدیم به پدربزرگم:
سکوت کردی و این روزگار مکث نکرد
تو ایستادی و رفت این قطار مکث نکرد
هنوز سینه ات آغوش باز گل ها بود
برای دیدن آن ها بهار مکث نکرد
تو مثل ابر بر این شوره زار باریدی
به احترام تو این رودبار مکث نکرد
چه روزها که گذر کرد و جای تان خالیست
تو ایستادی و این روزگار مکث نکرد
به روزگار بگو در کنار قبر شما
کسی نبود که با افتخار مکث نکرد
چه سرنوشت عجیبی قرار خاطر من
به احترام تو این بی قرار مکث نکرد
***
از عکس توست تاب و تب روزنامه ها
پس کو کجا شده ادب روزنامه ها
تا صبح خواب های تو را چاپ می کنم
از قول من بگو به شب روزنامه ها
با شایعات تازه ای این بار آمدند
باید عوض شود لقب روزنامه ها
یک شهر باز پشت سرت حرف می زند
این حرف هاست بر حسب روزنامه ها
جانم به لب رسیده لبی باز کن! چرا؟
نام تو می رود به لب روزنامه ها
نام تو می رود... نه گمانم نمی رود
از تیترهای منتخب روزنامه ها
با رفتن تو چاره دیگر نمانده است
هی می دوم من از عقب روزنامه ها
***
دنبال یک جواب دویدن بهانه بود
این قدر با شتاب دویدن بهانه بود
یک عمر پشت پنجره های پریده رنگ
دنبال آفتاب دویدن بهانه بود
مستی پریده از سر این عقل نابکار
سرگشته و خراب دویدن بهانه بود
حرفی که بر دلی بنشیند به من بزن
دنبال شعر ناب دویدن بهانه بود
مانند حس سرکش یک اسب تیز پا
در چارچوب قاب دویدن بهانه بود
در یک اتاق خسته دربسته دلخوشم
حتی اگر به خواب دویدن بهانه بود
***
تقدیم به شرکای جغرافیای سیاسی ام طالبان:
از پشتو و از دری گذشتم دیگر
از حرف برابری گذشتم دیگر
از داخل چاه با شما می گویم
از خیر برادری گذشتم دیگر
***
عبور در کلمه هاست
عبارت ها از کلمه هاست
ما بر کلمه ها زندگی می کنیم
ماهی کلمه ایست در دریا
دریا کلمه است
امروز دلم دوباره راهی شده است
دل بسته گردن صراحی شده است
تیتر یک روزنامه ها می گفتند:
یک ماه میان برکه ماهی شده است
این قافیه باز در گلو می چرخد
انگار که باب گفتگو می چرخد
نورش به کنار گرمیش معجزه است
انگار زمین به دور او می چرخد
آوازه و جارچی تناسب دارند
پروانه و شمع چی؟: تناسب دارند!
وقتی من و تو دو سوی یک مسأله ایم
گنجشک وشکارچی تناسب دارند
ای روز ببین به دست شب افتادیم
از شور و نشاط و تاب وتب افتادیم
با رفتن تو عجب ملالی... حتی
از قافیه هم کمی عقب افتادیم
صبح از سر شانه تو سر خواهم زد
با یک سبد آفتاب در خواهم زد
هنگام غروب با همه دلتنگی
از بام تو ناگزیر پر خواهم زد
از خون دلم چکیده ای می گویم
شعر تر نو رسیده ای می گویم
زلف تو قصیده چشم های تو غزل
این بار غزل قصیده ای می گویم
القصه دل اسیر را می یابم
آن باعث دار و گیر را می یابم
بر فرض که کس نشانیش را ندهد
با قبله نما مسیر را می یابم
تو عاشق موج های بی پروایی
از دورترین نقطه من پیدایی
من گم شده ام میان خود اما تو
فانوس همیشه روشن دریایی
تنها من و تو وبال تقدیر شدیم
پابندترین حلقه زنجیر شدیم
گفتی که برو من از تو بر می گردم
ای عشق! نمی شود نمک گیر شدیم
تصویر بهانه است و تعبیر تویی
پایان تمام این تفاسیر تویی
در عهد عتیق من چنین آمده است
معبود تمام این مزامیر تویی
تو شعله ای و شبیه دودم امروز
بگذر که چه بودی و چه بودم امروز
هر چند هنوز از زمستان باقیست
یک فصل جدید را گشودم امروز
امروز دوباره دل به جادو دادیم
در دامن عشق تند خو افتادیم
مجنون منم و تو بید مجنون هر دو
آشفته ترین پی آمد یک بادیم
من خسته ترین حقیقت این سده ام
از قرن گذشته بر همین قاعده ام
ای برف ببار بر سرم تا دم صبح
یک کلبه کوچک زمستان زده ام
با هر غزلم فقط تو را می جویم
در قطعه و در رباعیت می پویم
دنبال تو در گذشته ها می گردم
با آمدن تو شعر نو می گویم
مجنون قبیله ناگهان جا زده است
امروز دوباره سر به صحرا زده است
خورشید بتاب تا پشیمان نشده
این کوه یخی که دل به دریا زده است
ای دامن بی غبار بارانت کو؟
دل بسته ام امروز به طوفانت، کو؟
از قاعده کوچ جدایم کردند
من لک لک زخمی ام زمستانت کو؟
در گوش تو انعکاس سوتم باقیست
در خشم تو آهنگ سکوتم باقیست
با سنگ زدم به شیشه پنجره ات
بر پنجره تار عنکبوتم باقیست
مانند خوره دویده ای در جانم
بدبخت ترین پنجره دورانم
ای سنگ بیا بیا! درست آمده ای
من مقصد سنگ های سرگردانم
آن قدر زمین گیر شد این عاشق مست
کاز دست بداد آنچه بودش در دست
خورشید در این طرف به خاک افتاده
آن قدر که زیر پای شب له شده است
قلبی که شکسته هم خدایی دارد
این بار هوای ناکجایی دارد
صد مرتبه آمد و جوابش کردند
این عشق عجب برو بیایی دارد
هر چند که قرن ها هراسان بودم
سرگشته تر از گنبد گردان بودم
تسلیم توام عشق بیا باور کن
من پیشتر از خودت مسلمان بودم
بر قسمت من زمانه هرگز نفزود
بر قسمت خود چگونه باشم خشنود
یک عمر شبیه زنده ها سر کردم
از عمر نصیب من فقط مرگش بود
رخسار تو را چو کرد تشبیه به ماه
در زلف تو پیچید شب روی سیاه
وقتی که رسید بحث چشمان تو گفت:
لاحول ولا قوت الا بالله
بر گونه من چه قدر سرگردانند
دریا شده اند و میل ساحل دارند
گفتی که نگاه کن! عجب خوش خبری
این چشم که نیست چشمه اش می خوانند
امروز دلم به حال خود میخندید
این گونه به همراه خودش می جنگید
با آمدن شما عجب جا افتاد
این قافیه پیش پای تان می لنگید
هر چند که آن سوی دگر را برده
این سوی دگر دوباره پیش آورده
من فکر نمی کنم که از رو برود
این سخره هزار سیلی ات را خورده
هرگز نشنید هر چه گفتم برگرد
از آمدنش دوباره گشتم دلسرد
یک عمر به گریه طی شد اما چه کنم
آن آهن آب دیده را نرم نکرد
بین من و زندگی جدایی شده است
با آمدن غمی که جایی شده است
در خانه حاضری من درج کنید
بی رقعه رخصتی هوایی شده است
صد بار دچار رفت و آمد شده ام
با عشق تو خوب و با غمت بد شده ام
با این همه پس مپرس از من که چرا
با نسبیت از کنار تو رد شده ام
در سینه گره شدم که آهش باشم
سنگین شده ام که سنگ راهش باشم
اما چه کنم همین که پایش پیچید
دیوار شدم که تکیه گاهش باشم
لطفا بنویس روسیاهت باشم
گر راه نشد بگو که چاهت باشم
هر وقت که خواستی گناهی بکنی
بگذار که سوژه گناهت باشم
برف آمد و برف آمد و برف آمده است
مابین تموز این سه حرف آمده است
یک دفعه به شیوه پسا پست مدرن
گوساله سامری به حرف آمده است
هر چند که لاله زار هم عالی نیست
بی لطف گل نشسته بر قالی نیست
مربوط به نوع دید ما از هستی ست
در ذهن پرنده آسمان خالی نیست
دیروز در آسمان پری داشته ایم
القصه دل مختصری داشته ایم
دل رفته و امروز شکستند به سنگ
در کوی شما اگر سری داشته ایم
امروز غمم هزار و صد چند شده
دیوانگی ام گذشته از پند شده
من آمده ام سر قرارت عمریست
این ساعت کهنه روی ده بند شده
گل بودم و امروز چو خارم بی تو
سرگشته تر از ابر بهارم بی تو
هر چند که آسمانم اما چه کنم
یک دانه ستاره هم ندارم بی تو
بگذار که بگذریم از هر چه که هست
تو عاقل و فرزانه منم عاشق و مست
دنبال دل غریب خود می گردم
دنبال تو نیستم که رفتی از دست
ای ماه از این پیشکشت افسردم
صد بار اگر زنده شدم پس مردم
شب آمدی و نوید عید آوردی
امروز دوباره روزه ام را خوردم
باد آمد و بید را به کاکل دادند
یک ساز عتیقه را به بلبل دادند
گفتند که آمدی به همراه بهار
با آمدن تو خارها گل دادند
این بازی تلخ را تو اصلا کردی
ای عشق مرا دوباره بی من کردی
من دست کشیده بودم از این سیگار
سیگار مرا دوباره روشن کردی
دلگیر شدم از این همه بی رنگی
در دامن این شب سیاه زنگی
افسار تو نیست توی دستم دیگر
ای گریه گمان کنم خودت دلتنگی
گفتند که عمر را اگر بسپردیم
با زندگی دوباره بر می گردیم
بی فلسفه من برای تان می گویم
انگار کنید خاله بازی کردیم
عاشق شده ام دوباره صدها هیهات
عاشق شدنم چه بود با این سکنات؟
هر چند میان من و تو فرقی نیست
من چای سیاهم و تویی آبنبات
امروز در آسمان ندارم جایی
عاشق شده ام شبیه یک سودایی
رسوایی و عشق لازم و ملزوم اند
این قدر نگو بترسم از رسوایی
در شهر کسی نبود دنبال دلت
یک شهر که به خبر از احوال دلت
اما چه کنم که هر دو دستم خالیست
سرمایه من دلیست که مال دلت
بردار مرا به کوه الوند بزن
اما پس از آن دوباره لبخند بزن
در بند تو صد بار شکستم حالا
این چینی تکه تکه را بند بزن
این سینه که داغ دیگری می خواهد
این اسب یراق دیگری میخواهد
هر چند که چلچراغ ها می تابند
این خانه چراغ دیگری میخواهد
با آمدن توغرق لبخند بود
این دیده که از زمانه دل کند بود
آغاز بهار گرچه فروردین است
تقویم من از اول اسفند بود
سرگشته و بی قرار و حیران رفتیم
ای عمر ببین چگونه آُسان رفتیم
آواره پی بهار بودیم ولی
یک دفعه به مقصد زمستان رفتیم
اسباب سفر تا که مهیا نکنند
با گشتن از این طریق پیدا نکنند
در پیش من اید ومن نمی بینم تان
کوته نظران نظر به بالا نکنند
هی فکر نکن پی خطر می گردم
که می روم و دوباره بر می گردم
با این تن خسته قله ات پیشکشم
در کوه شما پی کمر میگردم
امروز قرارها مجازی شده اند
یعنی همه کارها مجازی شده اند
مجنون حقیقیم خودت می دانی
هر چند که یارها مجازی شده اند
من گفتم و تو تازه تری می گویی
الحق که تو شعر بهتری می گویی
هر چند شکسته نفسی اما دیدم
در آینه چیز دیگری می گویی
ای عشق بیا دوباره مشکوکش کن
این خانه دلش گرفته متروکش کن
این ساز شکسته را بگیر از اول
با ساعت کوکی خودت کوکش کن
ای عشق مرا به آن طرف ها برسان
دیروز مرا به دست فردا برسان
خشکیده ام و از تو کمک می خواهم
دریاچه تشنه را به دریا برسان
من مانده ام و غمی دلیلش فریاد
با عشق تو هر چی می شود بادا باد
از بس که برای تو رباعی گفتم
عشق تو به قالب رباعی افتاد
بی ماه ببین چه آسمان مغموم است
دلگیر تر از پرنده ای معصوم است
دنیای من و تو هم خودت می دانی
از چای سیاه و سبز مان معلوم است
از پله ها قدم به خیابان گذاشتم
گویا قدم به سطح بیابان گذاشتم
اسفند رفته بود و من از فرط خستگی
در پشت در دو سطل زمستان گذاشتم
بعدا تن گرفته و دلتنگ و خسته را
در اختیار دختر باران گذاشتم
آن قدر که حواس همه پرت شد چه سود
در سطر بعد خانه نه زندان گذاشتم
رد شد سه فصل دیگر و یک دفعه در زدند
در پشت در دو سطل زمستان گذاشتند