مینو به روایت دوم

 

"این جا زمان متروکی است" نگاهی به کتاب تازه روح الامین  امینی

سعید حقیقی

بی بی سی

این جا زمان متروکیست

نثر فارسی دری در طول حیات هزار ساله خود این امتیاز را داشته که همیشه هم‌پا با تحولات جامعه حرکت کرده است.

بازنمودهای این نثر چه در سفرنامه ها، تاریخ نگاری، فلسفه، علوم طبیعی و داستان‌نوسی به گونه‌ای بوده که خود را به زبان ساده گفتاری نزدیک می کند.

بهترین نمونه‌های نثر فارسی دری را می توان در متون کلاسیک در آثاری چون تاریخ بیهقی، تذکره‌الاولیای عطار و گلستان سعدی جست.

به این حکایت افصح‌المتکلامین سعدی توجه کنید که در عین سادگی از فصاحت و بلاغت کم نظیری برخوردار است:

"دو برادر یکی خدمت سلطان کردی و دیگر به زور بازو نان خوردی. باری این توانگر گفت درویش را که چرا خدمت نکنی تا از مشقت کار کردن برهی؟ گفت: تو چرا کار نکنی تا از مذلت خدمت رهایی یابی؟ که خردمندان گفته اند: نان خود خوردن و نشستن به که کمر شمشیر زرین بخدمت بستن."

در حال حاضر هم نثر فارسی دری با همین ویژگی ها توانسته خود را روزآمد کند و در آثار نویسندگانی که با دقایق این زبان آشنایی دارند، بازتاب یابد.

هرچند نمی‌توان انکار کرد که ناهمواری‌های زبانی هم در تاریخ این نثر به مشاهده رسیده و در حال حاضر هم می توان مهم‌ترین نمودهای آن را در برخی نوشته‌های نویسندگان و روزنامه نگاران کمتر آشنا با ظرفیت‌های این زبان دید.

ولی هر از گاهی در این میان جرقه‌هایی به مشاهده می رسد که از نوعی دیگر و از منظری دیگر باید به آن ها نگاه کرد.

در سال های پسین کتاب "ها" از محمد رفیع جنید و در این روزها کتاب "این جا زمان متروکی است" دل‌نوشته‌های روح‌الامین امینی، شاعر و نویسنده افغان از این تبار است.

"این جا زمان متروکی است" کتابی است در نوسان میان داستان، شعر و خاطره‌ نگاری و در همین حال هیچ یک از این ها به تنهایی نیست.

هرچند دل نوشته‌های "این جا زمان متروکی است" از زاویه‌ای دوم شخص نوشته شده، ولی خطاب آن به خواننده نیست بل گفتگویی خودمانی و هراس‌انگیز با هستی و جهان است.

بعد فلسفی موجود در این نوشته‌ها، خواننده را به تفکر در معنای هستی می برد و بدون آن که به این سوال اساسی حیات پاسخ سر راست و آماده ای بدهد (اگر چنین پاسخی وجود داشته باشد) او را در تنهایی هایش رها می کند که خود بیاندیشد و خود پاسخ خود را به دست آورد.

مارتین هایدگر وقتی کتاب مهم هستی و زمان (مهم‌ترین کتاب فلسفی قرن بیستم) را می نوشت، در معنای این واژه چنان شناور شد که زندگی مجال پایان یافتن این اثر را از او گرفت.

در "این جا زمان متروکی است"، اما با دغدغه‌هایی از نوع هایدگری و (در این جهان بودن) مواجه نیستم و نویسنده هیچ ارجاعی هم به این مسایل ندارد.

ولی در عمق نوشته‌ها این هراس فلسفی را می توان شاهد بود، تنهایی و سکوتی که در جان پرسوناژها رخنه کرده است.

"دقیقا زیر بغل مرد نشسته بودی، زیر گوشش سلام کردی و مرد بدون این که کوچکترین حرکتی بکند و یا از حضور تو تعجب کند یا بترسد گفته بود سلام و باز ساکت شده بود و غرق کشیدن سیگار... ."

گویی بهترین و جذاب‌ترین رمان دنیا را می خواند و چند لحظه بعد گفته بودی می شود بپرسم این جا چکار می کنید؟ و او پاسخ داده بود می بینی که دارم زندگی می کنم. با چشم هایی متعجب پرسیده بودی: ببخشید، ولی شما دارید سیگار می کشید و از پاسخی که شنیده بودی احساس خجالت کردی. مرد گفته بود مگر سیگار کشیدن زندگی کردن نیست؟"

این نثر بار معانی فراوانی را با خود حمل می کند، خواننده را می برد تا سعدی، تا تاریخ بیهقی و تا تذکره‌الاولیای عطار و باز برمی‌گرداند در متن زندگی امروز با تمام دل‌نگرانی‌ها و اضطراب هایش.

از این جهت باید گفت که کتاب"این جا زمان متروکی است"، می تواند برای خواننده لحظات فراموش نشدنی و جذابی را بیافریند که خود نیز در ایجاد آن نقش دارد.

این کتاب شامل پانزده نوشته از این دست است و به وسیله انتشارات آرمان‌شهر در کابل منتشر شده است.

هرچند که دل‌نوشته‌های امینی در این کتاب از حد دو صفحه نمی گذرد، ولی گاه این حسرت در دل خواننده گل می کند که می شد این نوشته‌ها را از این هم کوتاه‌تر کرد.

برخی توضحیات و کش دادن‌های متن، فکر می‌کنی که تنها برای نشان دادن توانایی نویسنده در نثرنویسی انجام شده و ای کاش چنین نمی‌شد.

لینک مطلب در سایت فارسی بی بی سی

http://www.bbc.co.uk/persian/afghanistan/2010/01/100116_k02_amini-book.shtml

 

+ روح الامین امینی ; ۱:٥٩ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۱ بهمن ،۱۳۸۸
    پيام هاي دوستان ()   

دو غزل

خوش به حال درخت های شما که زمستان شان چراغانیست

این طرف ها بهار یعنی مرگ این طرف ها درخت قربانیست


شهر ما شهر کودکان کبود شهر آوار(ه) های سرگردان

شهر کاخ سفید مال شماست در زمستان تان فراوانیست


توتوف... بنگ، جنگ، تفنگ ناله و مرگ در حوالی ماست

می نوازد برای تان موتزارت خسته از جنگ های ما مانیست


عامل انتحاری ای دیروز با خودش کشت هفت جد مرا

سرنوشت تمام اجدادم سرنوشت سیاه یک جانیست


سهم من مرگ های بمباران، زندگی های غیر انسانی

تانک، راکت، تفنگ، خمپاره چون که مال شماست انسانیست


***


بیدار می شوی که بخوابم بیدار می شوم که بخوابی

در تار کهنه ای که ندارم تکرار می شوم که بخوابی

 

سرما، صدای زوزه، زمستان در این غریبستان

چادر نشین یخزده! دیوار می شوم که بخوابی

 

سر را به روی زانوی من بگذار این سنگ ها رفیق زمستانند

بگذار جای کودک بیمارت بیمار می شوم که بخوابی

 

آتش بزن تمام وجودم را در های های باد رهایم کن

بیخار پلک به هم بگذار من خار می شوم که بخوابی

 

سنگ صبور من تو فقط بودی سنگ صبور تو من همدردت

دیشب تو پاس دادی و امشب من بیدار می شوم که بخوابی

 

 

 

+ روح الامین امینی ; ۸:٢٢ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٦ آذر ،۱۳۸۸
    پيام هاي دوستان ()   

یک غزل

ابروانت جواب سربالا پاسخ عاشقانه های من است

مثل موهای روی شانه تو سر تو روی شانه های من است


چشم هایت سیاهی شبها چشم هایت سپیده سحری

شب و روز ت شبیه هم زیباست شب و روزت بهانه های من است


پیچ و تاب سیاه موهایت موج های سپید اقیانوس

من شبیهم به یک جزیره دور که اسیرت کرانه های من است


بی نشان می نمایم اما تو تو خودت خوب خوب می دانی

بی نشان نیستم در این دریا جزر و مدت نشانه های من است


گاه آرام و سربزیر و مطیع گاه وحشی تر از زمین و زمان

شیهه اسب های امواجت نت تند ترانه های من است

 

+ روح الامین امینی ; ۸:۱۱ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۱ آذر ،۱۳۸۸
    پيام هاي دوستان ()   

یک غزل

صبح در اتفاق می افتم تا تو این بار باورت بشود

که بمیرم بمانی و بروی، بروی خاک بر سرت بشود

که سرت روی سینه ام سنگین... که سرم روی شانه‌ی تابوت

گریه‌هایی بلند خواهی کرد همه‌ی شهر مادرت بشود

حرف هایی که خواستی نزنی عقده هایی بزرگ تر بشوند

اشک ها

         قطره

              قطره

                  بر صورت...

                               اشک تمساح باورت بشود

بین ما نسبتی نمانده دگر پس چرا گریه می کنی احمق!

بین ما هیچ چیز دیگر نیست خواهشا این یکی سرت بشود

دوست دارم، موافقت هستم، عاشقم، درک می کنم هایت

همه را جمع کن که معتقدم زندگی شکل دیگرت بشود

قبلا اعلام می کنم فردا 27 شش هزار و چقدر

جسد 27 ساله من قاتلم در برابرت بشود

 

+ روح الامین امینی ; ۱۱:٤۱ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢۸ مهر ،۱۳۸۸
    پيام هاي دوستان ()   

تمدید زمان

زمان ارسال آثار به دبیر خانه جایزه ادبی سیمرغ تا هفدهم عقرب (آبان) تمدید شد.

+ روح الامین امینی ; ٩:٠٥ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱٩ مهر ،۱۳۸۸
    پيام هاي دوستان ()   

فراخوان برای شرکت در جایزه ادبی سیمرغ به بهانه روز جهانی صلح

365 روز صلح می خواهیم، نه یک روز کم، بل یک روز بیش!  می خواهیم به بهانه روز جهانی صلح، پس از تحمل سه دهه جنگ و خسران و نیم قرن بی داد، پس از گذار از طوفان ها و ناملایم ها، به یاد بیاوریم که سیمرغ افسانه ای، که پرش دوای هر درد است و نوید آزادی و داد، در پشت کوه قاف آشیانه نکرده، ما خود سی مرغ هستیم و در کانون و پیرامون، اگر بیدار شویم، سازنده و نگهبان صلح پایدار... و اگر هوشیار باشیم و باور کنیم، آستین بالا بزنیم. منجی، خودمان هستیم.

"سیمرغ" فراخوانی است برای سرایش شهروندان بر علیه جنگ، نظامی گری، شکنجه و آزار و همه اشکال خشونت و مداخله مخرب در کاشانه ما . سرایی است برای گرد آوری ندای ما در راه صلح و سربلندی مردمان افغانستان.

"سیمرغ" فراخوانی است برای جنبش همبستگی تا صلح به افغانستان راه یابد، در این جا لانه کند و پاسداریش کنیم.

ما از همه اهل قلم، نویسنده و شاعر، زن و مرد، جوان و سر سفید دعوت می کنیم که در ساختن این کاشانه با ما همراه شوند.

قطعه ادبی، شعر، روایت، خاطره، قصه، داستان کوتاه... می توانند برخاسته از تجربه و تأمل و نگاه و نظر فردی باشند. این اثر پیشکشی است به مردم افغانستان، پیامی است از امید تا این مردم را در بازیابی دوباره شأن و کرامت خود یاری دهد، نغمه ای است برای آنانی که دیری است جز طبل جنگ، نوای دیگری نشنیده اند.

جایزه ادبی سیمرغ از طرف داوران بنیاد آرمان شهر به سه اثر ادبی برتر اعطا خواهد شد. گزینه ای از ممتاز ترین نوشته ها تحت عنوان "سکوت را بشکنیم" چاپ خواهد شد.

چگونه در مسابقه ادبی سیمرغ شرکت کنید:

قطعه ادبی، روایت، خاطر، قصه، داستان کوتاه (بین ده تا سی صفحه حد اکثر) و یا شعر(حد اکثر سه شعر) خود را در باره و یا با الهام از موضوعات زیر برای شرکت در مسابقه به ما ارسال کنید:

o        قربانی: آسیب دیدگان نا بسامانی و درگیری ها و جنگهای دوره اخیر

o        شکنجه: آزار های جسمی، جنسی، روحی و  اجتماعی

o        نفی جنگ: خشونت و نظامی گری

اثر ادبی خود را ترجیحاً بصورت تایپ شده همراه با دیسک و یا خوش خط و خوانا، و یا از طریق پست الکترونیکی تا تاریخ ( 17 میزان 1388) به آدرس های زیر، و با پر کردن فورم همراه، ارسال کنید:

نام ( و یا نام قلمی):

نام خانوادگی:

تاریخ تولد:                            جنسیت:                            شغل

تلفن:

آدرس الکترونیکی:

بنیاد آرمان شهر یک نهاد مستقل و غیر انتفاعی شهروندی مستقر در کابل است که به هیچ دسته ی اقتصادی، سیاسی، مذهبی‌، قومی، و هیچ دولتی وابستگی‌ ندارد. آرمان این نهاد ایجاد بستر‌های مناسب برای تامین خواست‌های اجتماعی برای دیموکراسی، حقوق بشر، عدالت و قانون مداری است و نیز دست زدن به ابتکارات فرهنگی‌ و نشر کتاب در خدمت به شکل گیری آگاهی‌ جمعی‌ شهروندان.  بنیاد آرمان شهر در راستای تبادل اندیشه و گفتگو در داخل کشور و در منطقه با هدف ایجاد همبستگی‌، پیشرفت و صلح، می کوشد.

تماس با ما:

armanshahrfoundation@gmail.com و Jayeza.simorgh@gmail.com

تلفن: 0775321697 و0700427244

وبلاگ:  http://jayezasimorgh.blogfa.com

 

+ روح الامین امینی ; ٤:۳٦ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٦ مهر ،۱۳۸۸
    پيام هاي دوستان ()   

یک غزل

صفحه سیاسی

روزنوشت های اجباری من

http://policy13.blogfa.com/

محمد آصف رحمانی در دنیای مجازی

http://asefparsi.persianblog.ir/

 

ساعت ده دو چشم خواب آلود، تلفن زنگ می زند بعدا

تو و تردید سردچار همید. حال تان را گرفته اند اصلا

 

تلفن زنگ... قطع... لعنت، تف، مرگ هایت به هر چه زندگی است

مرگ هایت به او که اصلا نیست. مرگ هایت به او که تا فعلا...

 

مطمین می شوی که آمده است! مطمئنا قرارتان این نیست

مثل فیلم others  یک روحی، در خیالات یک نیکول کیدمن

 

در به در بسته اند درها را، چارسویت چهار دیواراست

خواب هایت همیشه بی خوابیست. چشم هایت سفید مثل کفن

 

اتفاقی عجیب در راه است، تو خودت خوبِ خوب می فهمی

اتفاقی که باز گریه کنی تا دقیقا خودِ خودِ مردن

+ روح الامین امینی ; ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۳۱ تیر ،۱۳۸۸
    پيام هاي دوستان ()   

یک مثنوی و دو غزل

ذهن علیل و یخ زده در برف پشت بام

مانند گوژ پشت ترین مرد نتردام

 حالا نشسته است کسی آن طرف ترش

چیزی شبیه صاعقه خورداست بر سرش    

 

انگار خاطرات عبوس اش مزاحم اند

پروانه های عاشق لوس اش مزاحم اند

 

هی در تظاهری که پر از هق هق است باز

اصلا خیال کن که کسی عاشق است باز

***

حالا سکانس صحنه یک ساعت شلوغ

حالا سکانس مردن یک مرد از دروغ

 

یک اتفاق تیتر یک روزنامه ها

بدجور پیچ خورده خبر در رسانه ها

 

هر چند مثل خاطره ای باد برده است

مردی سقوط کرده و اصلا نمرده است

 

از ارتفاع برج بلندی بلندتر

یک بار نه دوبار نه صدبار بیشتر

 

در مایک ها و کمره و نور فلاش ها

گم گشته اصل قصه در این بک فلاش ها

***

حالا سکانس سوم... باران، باد، چتر

باید نوشت یک دو سه چهار سطر

 

بدجور فیلم نامه به پایان رسیده است

هی قطره قطره خون به خیابان چکیده است

 

تصویر دور می شود آهسته، لانگ شات

پایان قصه است کسی زنده نیست کات

 

**************************

 

من و تو آه دو تا ماهِ خسته در دریا

دوتا جدا که برای همیشه ایم دوتا

 

دوتا اسیر دو موج همیشه طوفانی

دوتا اسیر همیم و دوتا رهای رها

 

گمان کنم که فقط ما دلیل طوفانیم

که موج موج به هم می زند فقط مارا

 

من و تو می شکنیم و دوباره از اول

دوباره باز به هم آمدن دوباره جدا

 

تو می روی! نه! تو را می برد برای خودش

تورا که مایه ی آرامشی در این دریا

 

ولی هنوز کسی مانده است در طوفان

که موج موج به هم می زند فقط او را

 

و من... چه قدر نمی دانم از خودم شاید

مرا برای همین آفریده است خدا

 

*****************************

 

...که باد بودن و هر روز گیج، گیج شدن

که باد بودن و بی وقفه گرم چرخیدن

 

گهی اسیر هیاهو گهی مسیر تکاپو

که باد بودن و ماندن، که باد بودن و رفتن

 

میان فاجعه، پرسش، سوال، مسألةٌ

میان این همه انگشت ها به جانب من

 

منی که اصلا از این روزگار بی روزی

هزار مرتبه اصلا هزار مرتبه اصلا

 

خوشم نیامده، اصلا خوشم نمی آید

که باد بودن و هر روز گیج، گیج شدن

 

که باد بودن و هی بی قرار چرخیدن

که باد بودن و هی چرخ، چرخ، چرخ زدن

 

میان این همه تکرارِ زشتِ نامأنوس

کجاست ثانیه هایی که عشق ورزیدن...

 

+ روح الامین امینی ; ٢:٢٥ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٦ اردیبهشت ،۱۳۸۸
    پيام هاي دوستان ()   

یک غزل

من نیستم! تو هستی! باران و باد هست

آواره گرد کوی خیابان زیاد هست

من نیستم تمام جهان هست تا ابد

از من به قدر خاطره ای تلخ یاد هست

من نیستم که دور زنم دور دور تو

اما هنوز چند نفس گردباد هست

یعقوب را به کلبه ی احزان رها مکن

یوسف! عزیز مصر در این جا زیاد هست

شاید قرار نیست! که من نیستم ولی

آواره گرد کوی و خیابان زیاد هست

+ روح الامین امینی ; ٩:۱٤ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٦ اردیبهشت ،۱۳۸۸
    پيام هاي دوستان ()   

 

قطره قطره اگر چه آب شدیم

ابر بودیم و آفتاب شدیم

محمد علی بهمنی

*****

 

تو ابر هستی و از آفتاب دلگیری

چگونه آه چرا قطره قطره می میمیری

ملالتی که تو داری گذشته از حد است

گمان کنم که از این روزگار هم سیری

مرا شبیه کسی مثل خویشتن کردی

مرا شبیه خودت بی قرار و زنجیری

میان من و تو اما تفاوتی ست که من

همیشه رو به افولم تو در سرازیری

تو ابر بودی و باران شدی و سبز شدی

مرا نمانده ولی جز زوال تعبیری

سپید بخت من اینک سپید مو شده است

چه قدر فاصله ها کوته است با پیری

+ روح الامین امینی ; ٥:٤۱ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۸ اسفند ،۱۳۸٧
    پيام هاي دوستان ()